پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پایان 21 ماهگی

در پایان 21 ماهگی مهرسا تجربه جدیدی کسب کرد 20 اسفند شروع پروزه سه روز اول فقط در طول روز درگیر بودیم و بعد به شب هنگام هم رسید بله درسته ! مهرسا در طی یک هفته ااز شیر گرفته شد کاری خیلی سخت که با همکاری پدر مهربونش انجام شد چون اگه مامان میخواست این کار رو انجام بده اصلا از لحاظ روحی نمیتوانست کمکی باشه چون از شیر گرفتن بچه ها واقعا برای مادرها کار سخت تری هست تا خود بچه ها مهرسا خیلی وابسته شده بود به شیر و شب ها 3 تا 4 بار و گاهی بیشتر شیر میخورد در طول روز هم که تا خوابش میگرفت و میخواست بخوابه  طلب شیر میکرد و به قول خودش " نی" میخواست اینم مهرسا که حسابی پکر هست ...
29 فروردين 1394

راه رفتن

و بالاخره من بر ترس و تنبلی غلبه کردم و درست در آخرین روز سیزده ماهگی راه رفتم و کل طول پذیرایی منزل را قدم زدم و خیلی هم خوشحال بودم اما هنوط مهارت کافی برای این کار پیدا نکردم و همچنان دنبال دست دیگران هستم که بگیرم و قدم بزنم گاهی خودم از زمین بلند میشوم و چند قدم میرم اما هنوز ترس از تنهایی رفتن را دارم اما هستند چیزهایی که در طول مسیر کمک کنند اما  زیاد اطمینانی بهشون نیست    و بدین ترتیب من هم راه افتادم! ...
5 مرداد 1393

دوازد ماهگی

در پایان دوازد ماهگی من رفتم واکسنم رو زدم و اصلا نفهمیدم که واکسن زدم آخه پارسا همراهم اومد و تا خانمه اومد بهم امپول بزنه با من بازی کرد مرسی داداشی مهربونم در این ماه دو تا دندون دیگه هم در اوردم صدای هاپو و بع بعی هم بلد شدم اما هنوز نمیتونم راه برم  دیگه دارم خیلی تنبلی میکنم وزنم هم 12 کیلو قدم هم 76 سانتی متر شده دیگه خانم دکتر گفتن که همه چی میتونم بخورم و من هم برای اولین بار طعم ابنبات چوبی های پارسا رو چشیدم و دیگه اینکه میتونم با پارسا جونم هم حسابی بازی کنم مثلا اینطوری   ...
26 خرداد 1393

ده ماهگی

در پایان ده ماهگی میتوانم کمی چهار دست و پا بروم دستم را به وسایل مثل مبل و میز و تخت  و رورئک بگیرم و بایستم و در همین حال کمی راه بروم هنوز همان ٦ دندان را دارم موهای پشت سرم کمی فر خورده اند و خودم هم همه چی میخورم یعنی از غذای سفره خانواده ام خیلی بیشتر از غذای مخصوص خودم خوشم میاید اما چیزهایی که خیلی دوست دارم کیک و شیرینی و سرلاک و دنت هستند که وقتی میخورم از شدت خوشحالی خنده ام میگیرد وزنم هم در پایان این ماه ١١ کیلو ٤٧٠ گرم و قدم هم ٧٤.٥ بود ...
1 ارديبهشت 1393

نه ماهگی

در آخرین روز نه ماهگی با یکم تب از خواب بیدار شدم در حالی که فقط سه روز مانده بود به پایان سال اما خدا رو شکر بعد از دو روز تب حالم خوب شد خانم دکتر گفت احتمال زیاد برای دندونهاش هست آخه الان ٦ تا دندون دارم و مامانم منتظر تا دو تا دندون دیگه در بیارم الان هم فقط میتونم سینه خیز برم و  کار جدیدی که یاد /رفتم اینه که دستم رو میگیرم به کشوی اسباب بازیهام و تا کمر میتونم بلند شم و سریع میافتم همین! در پایان نه ماهگی وزنم ١٠کیلو ٩٠٠ بود و قدم ٧٣ و همچنان دوست دارم مامانم یا بابام بغلم کنن و منو راه ببرن ...
2 فروردين 1393

دستها ی من

دست بر رو پا بی هدف فقط برای مدیتیشن! دست به شصت دست بر دهان و فقط دست که مامانم عاشق دستهام هست و روزی هزار بار میخوردشون همین دستها ٨ ماه پیش! ...
18 اسفند 1392

پیش به جلو

دقیقا روز ١٢ /١٢/١٣٩٢ من یاد گرفتم که سینه خیز برم و به این ترتیب خیلی راحت برای خودم همه جا رو میگردم البته در این بین راه ساده تری هم یاد گرفتم که توان و  زمان کمتری میخواهد برای گشت و گذار بله با کمی قل خوردن مثل یک توپ! دلم میخواست دستم به اسباب بازیهام برسه خب! دیدم ناراحتی فایده نداره کمی فکر کردم و دست به کار شدم خیلی سخت بود دیگه نمیتونستم کمی گریه هم چاشنی کار کردم اما مامان دوربین دستش بود نمیتونست به من کمک کنه اما یک انگیزه منو به جلو کشید و اون موبایل بود   ...
18 اسفند 1392

هشت ماهگی

در هشتمین ماه زندگی هنوزم فقط و فقط میشینم و هیچ حرکت دیگه ای بلد نیستم مثل سینه خیز و چهار دست و پا رفتن فقط الان ٤ تا دندون دارم که حسابی منو در امر خوردن کمک میکنند اینم عین چهار تاش! خواب شبم هم ساعت ٧.٥ شروع میشه تا ٧صبح ! در این روزها فقط دوست دارم بغل باشم و یکی منو راه ببره گاهی که نشستم و دستم به هیچ کس نمیرسه که خودم رو بندازم تو بغلش اگه داداشی از کنام رد بشه پاهاشو میگیرم و ازش میخوام که بغلم کنه اما نمیتونه که! این روزها داداشی میگه من مهرسا رو اندازه همه گلها و ستاره ها دوست دارم چون مثل فرشته اس منم خیلی دوستش دارم چون خیلی مهربونه همه اینها که خوندید در مورد من بودن؟ من و میگید دیگه؟ در آخرین...
29 بهمن 1392